به وبلاگ گزارش از تهران خوش آمديد
|
آرشيو
|
|
گزارش از تهران
|
![]()
|
| |
|
● يادداشت هاي روز اول مرداد
امروز اول مرداد است و قرارمان چنين بود كه روز افتتاح رسمي گزارش روزانه از تهران باشد! گرچه يك هفته است كه مي نويسم و هر روز مي نويسم و مفصل ولي دوست داشتم كه مشكلات فني را پيش از وعده ي رسميمان محك بزنم كه زدم و اثرات اصلاحش هويداست به گمانم امروز... قرارمان اين بود كه آنچه را كه ميبينم و مي شنوم و احساس مي كنم در زندگيم در پايتخت بي كم و كاست زير عنوان گزارش از تهران بنويسم كه چنين است و اميد است كه چنين باشد البته... در مورد آنچه كه تاكنون در وادي نوشتن كرده ام و به قول فرنگيان رزومه ام : از سال گذشته چنين روزهايي وبلاگ را شناختم و نوشتنش را نيز به محض شناختنش شناختم! با خبرها و نظرها در بستر پرشين بلاگ شروع كردم ،به قابلمه رسيدم كه در بلاگر جايش بود .قابلمه را شايد نوشتن حرفه ايم در عرصه ي وبلاگ نويسي دانستن توان! قابلمه ي نوين را نيز پس از اندكي دلسردي در بلاگر به پرشين بلاگ بردم و از ديماه گذشته شروع كردم تا انتخابات مجلس و شايد اصلا لزومش همان انتخابات بود.در قابلمه ي نوين ــ كه در گوشه ي سمت چپ همين وبلاگ اگر دكمه ي خانه را بفشريد به قابلمه ي نوين راهي مي شويد ــ هم هر روز نوشتم و شايد روزي دو بار! درست تا پيش از نوروز هشتاد و سه! نفهميدم كه چه شد كه ناميدي و ياس و كمي تنبلي و شايد هم پر كاري آمد به سراغم و مدتي مرا از هرچه نوشتن بود باز داشت تا خرداد ماه كه با تورنتو ريپورت آشنا شدم كه هموطني آن را از كانادا مي نوشت!بر آن شدم كه مدل تهراني آن را ايجاد كنم منتهي به صورت روزانه و بنويسم آنچه را كه از زندگي در اين شهر عايدم هست. در وادي نوشتن سبكي ندارم اگر به دنبال سبكم هستيد . همان است كه هست و خوش آمد هر چه كه پيش آمد... مرا هدفي سياسي نيست جز آنچه كه ممكن است از لابه لاي نوشته هايم هويدا شود كه آن هم بيش از هدف آرزويم است ... اما بيش از نوشتن .خواندن را دوست دارم آنهم خواندن نظرات شما را ... حتي سلامي در بخش كامنتها نيز دل را خوش مي كند... ×××× از پارك وي مي رفتم جايي.از كنار شهربازي رد شدم! خيالم كودكي گرفت انگار! پنج شنبه عصري تابستاني ...كودكان دستي در دست مادر و دست ديگر در دست پدر،گاهي پتويي ،زنبيلي ،اجاق پيك نيكي مي رفتند به فان فار كه كودك يا كودكاني شاد باشند و پدر و مادرشان هم از شادي آنها شاد!گوينده ي پارك با آن صداي شاد كه مي خواند كودكان را براي بازديد از جاي جاي پارك و دستگاههاي بازي كه ديگر خيلي پير شده اند اما هنوز گوريل انگوري را لبخندي است براي كودكان (( گرچه به گمانم با گذشت سي سال از عمرش ،ديگر آنچنان حوصله و تواني نيست براي پذيرايي!)) آن كشتي وحشت حادثه ساز كه نمي دانم چه دارد ــ و چه قدر خوشبخت است البته! ــ كه با آنهمه تلافات سالانه اين قدر ميهمان دارد! سر سره اي كه قدري از كودكي بلندتر است سواري اش شايد اين دلخوشي را عارض كه كمكي بزرگتر شده ام! همه ي اينها را شايد كمتر از دقيقه اي مرور كردم پشت چراغ قرمز كنار شهربازي!چراغ قرمز چهار راهي كه يك سويش پارك وي است ،سوي ديگرش به اوين مي رود ــ چه تقابلي است بين اين دو ،كه مقابلند بهم؟! ــ و ديگر سويش به باشگاه آرارات ارامنه!مي دانيد لابد كه مدتي است شهرداري تهران ممنوع كرده است ورود مجردان جوان را به شهربازي... ×××× مذهبي نيستم و بسياري هم نيستند همچون! ولي صداي اذان موذن زاده ، كه به راستي موذن زاد ه است ــ بيش از آنكه مرا بخواند به نماز ،تهران را بيادم مي آورد ،تجريش را خاطره ساز است برايم،كوچه باغ هاي تاريك شميران ــ گرچه كم مانده است ــ غروب آفتاب تهران را ياد آور است برايم ، آسمانش را... بوي شام كه از روزنه ي پنجره ها به خيابان راه مي يابد... تاريكي شب زمستان ، روشني عصر تابستان را ... نماد تهران است و شايد براي ساكنين ديگر شهر هاي اين مرز و بوم خاطره ي شهر خود را ـ كه شهر من تهران است ،گفتم! ـ ... ×××× خاطرات زندان بهنود را تمام كردم و انتظاراتم از او را هم،گرچه مرا انتظاري آنچنان از وي نبود ولي همان هم كه بود و سعي برش داشتم هم ديگر نيست. روزي را به او اختصاص خواهم داد و خواهم گفتتان كه چرا با جناب رييس بي بي سي فارسي چنينيم و چنان .... | □ نوشته شده در ساعت 5:32 AM توسط shadmehr |
|||||