به وبلاگ گزارش از تهران خوش آمديد گزارش از تهران


خانه
تماس با من


لوگو

 


دوستان

طراحی

Weblog Commenting and Trackback by HaloScan.com

ميمون بي مغز
فرمول يك
آواي سرخ
گزارش روزانه از تورونتو
سردبير : خودم
 


آرشيو

 

گزارش از تهران

 

 

Tuesday, July 27, 2004

● يادداشت روز شش مرداد :
و باز هم در كافه ي نادري...
رفته بودم به كافه ي نادري باز هم!اينبار نه براي خوردن كه بيشتر براي ديدن و نوشتن ! آنچه كه مي خوانيد يادداشت من است كه همانجا ، در كافه ي نادري ، بر روي تلفن دستي ام يادداشت كردم :
ساعت يازده و سي دقيقه ي ظهر... كافه ي نادري باز! اين بار هم قلقه است و البته نه مانند دفعه ي قبل مملو از همسن و سال هاي من كه بيشتر آناني هستند كه روزهاي جواني كافه ي نادري را هم ديده بودند و امروز آمده اند تا خود را ،جواني شان را و خاطرات خوششان را در در و ديوار و پنجره ها و آن حياط دربسته كه روزگاري باز بوده است گويا ،و حتي گارسون هاي پا به سن گذشته ي كافه بيابند!
‘‘چيزي ميل داشتيد؟’’صداي گارسون بود كه او هم جز خاطرات محسوب مي شود گويا...
‘‘ كمي گپ با شما!’’پاسخ من بود و تعجب او... ونشست پاي ميزم كه رو به حياط باز مي شد!
بي نياز به سوال من ،خود شروع كرد و پاسخم داد ....
‘‘ياد چهل سال پيشا به خير!موزيك ، ويسكي... رقص ...شما كه نديد !نه نه فكر نكنيد فقط عيا شي بود براي ميهمانان اينجا و چشم چراني براي ما كاركنان ’’ كمي مكث كرد و متوجه چند تازه وارد شد ،رفت وظيفه اش را انجام بدهد ،دستور بگيرد و دستور اجرا كند ولي بازگشت :
‘‘ اينجا مدرسه هم بود،آموزش پرورش هم بود ،اداره ي فرهنگ هم! سهراب سپهري مي آمد اينجا ... اخوان مي آمد ،گاهي هم شاملو! سيمين هم مي آمد گاهي البته!ــ گمان كنم خانم بهبهاني را مي گويدــ هدايت را من نديدم ولي مي گفتند كه او هم مي آمد اينجا گهگاهي.اول مي رفت به كافه ي فردوسي و بعد هم مي آمد اينجا! عجب روزهايي .... بحث مي كردند و گاهي هم دعوا!’’



ـ ‘‘ كافه چند سالشه؟!’’
ـ ‘‘ از من كه بزرگتره!’’ خنديد و ادامه داد ‘‘ روس هاي مقيم تهران براي خودشان اينجا را ساخته بودند ،صد و سه ساله پيش درست! ولي بعد همگاني شد!’’
ـ ‘‘ خوب اين روزها هم مثل گذشته اين كافه شاهد ميهمانان بسياري است ،از نسل امروز و البته بيش تر از نسل ديروز! حال كافه را اين روزها چگونه مي بينيد؟ سهراب جديد؟اخوان ثالث ثاني؟’’
ـ ‘‘ .... مي گفتند كه كافه ها پيش از انقلاب جاي عياشي بوده است و كافه ي نادري هم ! ولي عياشي در كافه ي ما حداقل بيشتر از پيش از انقلاب شده است!!!! ’’
روبرويم پانزده مو سفيد ــ به گمانم گيلاني ــ نشسته اند ،كافه گلاسه اي و به دنبال خاطراتشان مي گردند از لابه لاي گرد و غبار هاي روي ديوار! متوجه گفت گويم شده اند ...
ـ‘‘ شما روزنامه مي نويسيد؟’’ يكيشان پرسيد.
ـ‘‘ هم بله هم نه!’’ وبلاگ را بلد نيستم برايش تعريف كنم!
ـ‘‘ ولي بدنبال خاطره مي گردم بيشتر’’پاسخم كافي بود و راضي اش كرد و دعوتم كردند پاي ميزشان بنشينم...
ـ‘‘ همانجايي كه نشسته بودي .. همان گوشه بود كه اطاق آبي ساخته شد به قلم سهراب!’’
ـ ‘‘ شروع نكن باز’’ از آنسوي ميز شنيدم اين را ‘‘دل بچه ي مردم را نسوزان! اينا چيزي ندارن كه... بزا دلشون خوش باشه ’’ ادامه داد!
نمي دانم چه شد كه چنين گفتم ولي گفتم ‘‘ خودم شروع كردم.... حرف شما كه بيشتر آبم كرد!’’
با دست بر پشتم كوبيد! ‘‘ ما خوش گذرانديم ،حق شما را هم گذرانديم!!!!! ’’ گمانم منظورش اين بود كه ناخوشي شما را دليل ، خوشي بيش از حد ما در گذشته است!
‘‘ خوشي تونم الكي آخه ... موجي ! تلويزيوني ! مصنوعي .. پاي تلويزيون ميرقصند تا كيفور بشين ! ما خودمون مي شستيم جلومون مي رقصيدن!من اينجا جميله اونجا’’
دو فنر از ميز بلند شدند و بقيه هم بدنبالشان و من هم تكليفم را دانستم كه اين خاطرات زندا را قصد عزيمت است!
‘‘ پيش ار زفتن يك عكس مي گيريد براي يادگار؟’’
و عكسي گرفتيم با هم ... كه شايد ديروز و امروز را وصل كند به هم!




|
لينكدوني